مینویسم چون با نوشتن لااقل یه ذره خالی میشم.
مینویسم تا بفهمن منم هستم
نمیدونم از کجا شروع کنم ولی میخوام خیلی ساده و معمولی بنویسم چون نه هنر نویسندگی دارم و نه تمایل به پیچیده نوشتن
روزی روزگاری یه پسر تنها بود که زندگی داشت واسش تکراری میشد.منتظر ویزاش بود ولی حدود یک ماه و نیم گذشت ولی ویزاش نیومد.با خودش میگفت حتما ویزام نمیاد و از این قضیه هم خوشحال بود هم ناراحت چون کاملا بلاتکلیف مونده بود که باید چیکار کنه
خوشحال از اینکه میتونست پیش خونواده و بقیه دوستاش و از همه مهمتر توی کشور خودش بمونه و ناراحت از اینکه نمیدونست تا کی باید صبر کنه و عمرش داشت تلف میشد
بعد چندماه بلاخره ویزاش اومد و روزی که ویزاش اومد کاملا شکه شده بود چون دیگه اصلا انتظار اومدن ویزا رو نداشت.
بعد از چندهفته از فرودگاه امام خمینی (ره) تهران رو به مقصد همون جا ترک کرد.زندگی ساده و شیرین و کمی تکراری پسرک کاملا عوض شده بود.از حالا دیگه باید خودش تنها همه کارهاشو انجام میداد.خودش روی پای خودش وایمیساد
چندماه اول خیلی بهش سخت گذشت اما بعد از یه مدت همونجور که خودش پیش بینی کرده بود همه چیز تقریبا واسش عادی شد.سختی کشیدن و تحمل تنهایی واسش شیرین بود اونقدری که دیگه دوست نداشت حتی با یه آدم دیگه (هرچند پدر یا مادرش باشه) زیر یه سقف زندگی کنه.
فشار های روحی که از جهت تنهایی بهش فشار میاورد واسش همچنان غیر قابل تحمل بود و هرچند وقت یکبار موقعیت دوستی با یه دختر واسش پیش میومد که خیلی راحت و بی تفاوت واکنش نشون میداد و اصلا تمایلی به رابطه ی خیلی صمیمی با دختر نداشت.اما زندگی همینجوری هم نگذشت چون بعد از مدت خیلی کوتاهی مرتب و هرچند وقت یکبار با آدمهای هم حس خودش آشنا میشد ولی .....(این داستان ادامه دارد
میخوام اسم وبلاگ رو عوض کنم نظرتون چیه؟اگه آره همینجا بمونم یا برم ورد پرس؟
just-research
Saturday, February 25, 2012
Tuesday, February 21, 2012
زندگی جدید و سخت
این روزها که به کلی شرایطم عوض شده ،روزهای سخت و شیرینی رو تجربه میکنم که وصف کردنشون سخته
تقریبا یک سال و نیم پیش که این وبلاگ رو زدم به خاطر این بود که توی این دنیای مجازی راحت بتونم درددل کنم و حرف بزنم
اما به دلیل چندتا اشتباه بزرگ که کردم باعث شد که حتی اینجا هم نتونم حرفهامو راحت بزنم
کامینگ اوت با چندتا از دوستام که بعدش به شدت پشیمون شدم ...البته یکیشون خیلی خوب تونست درک کنه ولی اون یکی اصلا قدرت فهمیدنش رو نداشت
از طرف دیگه اونقدر ساده بودم که خیلی راحت با بعضی ها دوست شدم و هرچی بود راجع به خودمو گفتم واسه همین کلا پشیمونم
از نوشتن و ادامه دادن توی این دنیای مجازی دست برداشتم تا شاید بعد از چندماه دستم روی نوشتن بره و این حالت پشیمونی تموم بشه
حرف واسه گفتن زیاد دارم،اما به دنیای اطرافم اعتماد ندارم و از اینکه یه روزی شخصیتم لو بره میترسم
عنوان وبلاگ دیگه هیچ ربطی به نوشته ها نداره
راستش اگه این عنوان رو گذاشتم چون اصلا اون موقع من فقط قصد تحقیقات علمی و آمارگیری داشتم و تازه خودم هم نمیدونستم گی هستم وقتی این وبلاگو درست کردم
حالا موندم چیکار کنم؟ادامه بدم؟ندم؟
.............
تقریبا یک سال و نیم پیش که این وبلاگ رو زدم به خاطر این بود که توی این دنیای مجازی راحت بتونم درددل کنم و حرف بزنم
اما به دلیل چندتا اشتباه بزرگ که کردم باعث شد که حتی اینجا هم نتونم حرفهامو راحت بزنم
کامینگ اوت با چندتا از دوستام که بعدش به شدت پشیمون شدم ...البته یکیشون خیلی خوب تونست درک کنه ولی اون یکی اصلا قدرت فهمیدنش رو نداشت
از طرف دیگه اونقدر ساده بودم که خیلی راحت با بعضی ها دوست شدم و هرچی بود راجع به خودمو گفتم واسه همین کلا پشیمونم
از نوشتن و ادامه دادن توی این دنیای مجازی دست برداشتم تا شاید بعد از چندماه دستم روی نوشتن بره و این حالت پشیمونی تموم بشه
حرف واسه گفتن زیاد دارم،اما به دنیای اطرافم اعتماد ندارم و از اینکه یه روزی شخصیتم لو بره میترسم
عنوان وبلاگ دیگه هیچ ربطی به نوشته ها نداره
راستش اگه این عنوان رو گذاشتم چون اصلا اون موقع من فقط قصد تحقیقات علمی و آمارگیری داشتم و تازه خودم هم نمیدونستم گی هستم وقتی این وبلاگو درست کردم
حالا موندم چیکار کنم؟ادامه بدم؟ندم؟
.............
Friday, December 30, 2011
من یک ترنس هستم!؟
مدت هاست به این موضوع فکر میکنم...
گاهی اوقات که یه پسر رو میبینم خودمو یه دختر فرض میکنم که اگه دختر بودم میتونستم باهاش ازدواج کنم
اما این فکر از موقعی اوج گرفت که من با یک دختر برای خرید کاپشن و لباس به یک فروشگاه رفتم
از اونجایی که دخترها هم خیلی طول میکشه تا لباس انتخاب کنن و پرو کنن من باید تحمل میکردم
وقتی داشت به لباس های زنونه نگاه میکرد خیلی حوصلم سر رفته بود و با خودم گفت برای اینکه کمتر حوصلم سر بره بهتره من هم خودمو یه دختر فرض کنم و ببینم سلیقم چطوریه
آخرش وقتی به خودم اومدم یادم اومد که من هنوز لباس واسه خودم انتخاب نکردم!یادم رفته بود که من یه پسرم
از پسر بودنم خیلی راضی هستم و مشکلی ندارم اما گاهی اوقات خیلی عصبانی میشم که پسرهای هم سن و سال خودم رو در کنار دوست دختر هاشون میبینم
آهای اونایی که میگید همجنسگرایی نرمال و طبیعیه!ای کسانی که میگید همجنسگرایی هم مثل گرایش های جنسی دیگست
من اصلا قبول ندارم چون این حرف اصلا عاقلانه نیست
همجنسگراها باید زجر بکشن به خاطر اینکه یه گرایش جنسی کاملا غیر طبیعی دارن
ما با اجتماع سازگار نیستیم و واسمون خیلی سخته!همجنسگرا بودن میتونه به خاطر جهش یا تغییرات ژنتیکی بوده باشه
حتی بعضی از دانشمندا میگن سندروم گی !سندروم یعنی یه نوع جهش یا تغییر توی ژن
جهش میتونه خوب باشه میتونه بد باشه یا در عین حال یه سری ویژگی های خوب به ما بده
مثلا سندروم آسپرژر که حتی بعضی دانشمندان مثل نیوتون یا ماری کوری بهش مبتلا بودن
این سندروم باعث میشه که یه فرد خیلی باهوش باشه نسبت به بقیه ولی کسی که این سندروم رو داره با بقیه یه سری تفاوت ها داره
مثلا اون طرف خیلی منزوی میشه یا ...
از اون جایی که بنده ی هم هرچی باشه چندتا کتاب ژنتیک مطالعه کردم و توی دانشگاه جزو درسهامونه میتونم تشخیص بدم که همجنسگرایی هم یه جهش محسوب میشه و یه سندروم
اما بعضی سندروم ها هرچند واسه سلامتی خطرناک نیستن اما مشکل سازن
فکرش رو کنید جمعیت ما همجنسگراها زیاد بشه خیلی بد میشه چون روی جمعیت تاثیر میذاره
همون بهتر نسل ما قطع بشه
حالا این حرفها بماند
به نظرتون من ترنس سکشوال حساب میشم!؟گاهی اوقات میگم اگه زن باشم خوبه ولی از نظر فیزیکی کاملا مردم اخلاقم هم کاملا مثل مردهاست و هیچ مشکلی ندارم!
لطفا اگه کسی خواست راجع به طبیعی بودن همجنسگرایی نظر بذاره دلیل علمی بیاره و اینم بگم فقط کسایی که میخوان کارهاشونو توجیه کنن میگن همجنسگرایی طبیعیه ولی سخت در اشتباهن
نقطه سر خط
گاهی اوقات که یه پسر رو میبینم خودمو یه دختر فرض میکنم که اگه دختر بودم میتونستم باهاش ازدواج کنم
اما این فکر از موقعی اوج گرفت که من با یک دختر برای خرید کاپشن و لباس به یک فروشگاه رفتم
از اونجایی که دخترها هم خیلی طول میکشه تا لباس انتخاب کنن و پرو کنن من باید تحمل میکردم
وقتی داشت به لباس های زنونه نگاه میکرد خیلی حوصلم سر رفته بود و با خودم گفت برای اینکه کمتر حوصلم سر بره بهتره من هم خودمو یه دختر فرض کنم و ببینم سلیقم چطوریه
آخرش وقتی به خودم اومدم یادم اومد که من هنوز لباس واسه خودم انتخاب نکردم!یادم رفته بود که من یه پسرم
از پسر بودنم خیلی راضی هستم و مشکلی ندارم اما گاهی اوقات خیلی عصبانی میشم که پسرهای هم سن و سال خودم رو در کنار دوست دختر هاشون میبینم
آهای اونایی که میگید همجنسگرایی نرمال و طبیعیه!ای کسانی که میگید همجنسگرایی هم مثل گرایش های جنسی دیگست
من اصلا قبول ندارم چون این حرف اصلا عاقلانه نیست
همجنسگراها باید زجر بکشن به خاطر اینکه یه گرایش جنسی کاملا غیر طبیعی دارن
ما با اجتماع سازگار نیستیم و واسمون خیلی سخته!همجنسگرا بودن میتونه به خاطر جهش یا تغییرات ژنتیکی بوده باشه
حتی بعضی از دانشمندا میگن سندروم گی !سندروم یعنی یه نوع جهش یا تغییر توی ژن
جهش میتونه خوب باشه میتونه بد باشه یا در عین حال یه سری ویژگی های خوب به ما بده
مثلا سندروم آسپرژر که حتی بعضی دانشمندان مثل نیوتون یا ماری کوری بهش مبتلا بودن
این سندروم باعث میشه که یه فرد خیلی باهوش باشه نسبت به بقیه ولی کسی که این سندروم رو داره با بقیه یه سری تفاوت ها داره
مثلا اون طرف خیلی منزوی میشه یا ...
از اون جایی که بنده ی هم هرچی باشه چندتا کتاب ژنتیک مطالعه کردم و توی دانشگاه جزو درسهامونه میتونم تشخیص بدم که همجنسگرایی هم یه جهش محسوب میشه و یه سندروم
اما بعضی سندروم ها هرچند واسه سلامتی خطرناک نیستن اما مشکل سازن
فکرش رو کنید جمعیت ما همجنسگراها زیاد بشه خیلی بد میشه چون روی جمعیت تاثیر میذاره
همون بهتر نسل ما قطع بشه
حالا این حرفها بماند
به نظرتون من ترنس سکشوال حساب میشم!؟گاهی اوقات میگم اگه زن باشم خوبه ولی از نظر فیزیکی کاملا مردم اخلاقم هم کاملا مثل مردهاست و هیچ مشکلی ندارم!
لطفا اگه کسی خواست راجع به طبیعی بودن همجنسگرایی نظر بذاره دلیل علمی بیاره و اینم بگم فقط کسایی که میخوان کارهاشونو توجیه کنن میگن همجنسگرایی طبیعیه ولی سخت در اشتباهن
نقطه سر خط
Tuesday, September 27, 2011
ازدواج لعنتی...میشه نصیحت نکنید؟
ازدواج یه درد بزرگ واسه ی همجنسگراهاست!!!حرف ازدواج که میشه دلت میخواد با سر بری توی دیوار چونکه تو نمیتونی ازدواج کنی...از یه طرف اگه بگی نمیخوای ازدواج کنی همه نصیحتت میکنن که ازدواج فلان و فلانه
و از یه طرف دیگه هم واست سخته که حتی به ازدواج فکر کنی...
1.پدر:آفرین...اشتباه بزرگ من رو تکرار نکن پسرم
2.مادر: چرا؟مگه چته؟من دوست دارم با دختر فلانی ازدواج کنی و نوه هامو ببینم
3.آبجی:حالا یه چیزی میگه بعدا حرفش عوض میشه
4.داداش:آخه چرا؟میدونی تنهایی چقد بده؟میخوای تا آخر عمر مجرد بمونی؟
5.عمه به بابام گفت:باید ببریدش یه روانشناس خوب آخه پسر فلانی هم همینو میگفت بعد چند جلسه نظرش عوض شد
6.شوهر عمه:خاک بر سرت
7.پسر عمه:نکنه همجنسبازی؟
حالا بماند که دایی و زندایی اگه میشنیدن چیا میگفتن
بعدش حرفمو عوض کردمو گفتم نه من ازدواج میکنم ولی بعد از تحصیلات وگرنه پسر عمم آبرومو میبرد هرچند خودش خیلی خیلی مشکوک میزنه:دی
نمیدونم شاید هم فقط من این دردسر رو توی زندگی اجتماعیم داشته باشم ولی تا جایی که میتونم خودم رو چنان استریت نشون میدم که اگه یه استریت کنارم باشه حالش بهم میخوره و پیش خودش چه فکر ها که نمیکنه!!منم از بس که خودمو استریت نشون میدم گاهی اوقات واقعا فک میکنم که استریتم
به هرحال,حالم از نصیحت و ازدواجی که بقیه ازش حرف میزنن بهم میخوره
Saturday, September 24, 2011
!!!خستگی ابدی نیست
همه ی پستهای تلخ و شیرین رو پاک کردم
امروز دوم مهر سالگرد همجنسگرا شدن من
البته من 17 سال که همجنسگرا هستم ولی توی سن 16 سالگی بعد از آشنایی با چندتا وبلاگ نویس و خوندن چندتا وبلاگ متوجه شدم که منم آره
جالب اینجاست که همیشه از همجنسگراها متنفر بودم و اگه وبلاگی رو توی این زمینه میدیدم با یه کامنت تند البته بدون فحش خودمو خالی میکردم
اما افسوس که منم هم حس اونهام خواسته یا ناخواسته...
ولی امروز دیگه ناراحت نیستم
اگه همجنسگرام و محدودیت دارم
اگه همیشه باید یواشکی بیام به وبلاگ همجنسگراها سر بزنم که اهالی خونه متوجه نشن
اگه یواشکی باید آپ کنم
دیگه ناراحت نیستم
سرزنش خوانوادم دیگه اهمیتی نداره
وقتی فهمیدم که همجنسگرام خیلی زندگی واسم سخت شد.بدترین روزهای زندگی توی تمام عمرم شروع شد ولی بلاخره اینکه همجنسگرا هستم واسم عادی شد
الان خیلی ریلکس دارم زندگیمو میکنم هرچند اجتماع خیلی خیلی روم فشار میاره ولی عادت کردم
وقتی فهمیدم که همجنسگرام خیلی زندگی واسم سخت شد.بدترین روزهای زندگی توی تمام عمرم شروع شد ولی بلاخره اینکه همجنسگرا هستم واسم عادی شد
الان خیلی ریلکس دارم زندگیمو میکنم هرچند اجتماع خیلی خیلی روم فشار میاره ولی عادت کردم
تولدم مبارک
Subscribe to:
Posts (Atom)